|
خدا (نیایش) خُدا جون! متشکریم که چشم دادی بهمون واسه گریه کردنُ دیدنِ این دنیای زشت! مِرسی که پا به ما دادی واسه سگ دوزدنُ واسه گشتن تو جهنم دنبال راهِ بهشت!
خُدا جون! ممنون از این که دوتا دَس دادی به ما تا اونا رُ رو به هر مترسکی دراز کنیم! تا نذاریم زنجیرا توی سیاه چال بپوسن! تا بتونیم ماشه ی مسلسلا رُ ناز کنیم!
خیلی ممنون که یه جُفت گوش دادی روی کلّه های ماس که با اون صدای بُمب افکنا رُ گوش بکنیم! گوش به فرمانِ خبرهای دروغِ رادیو عشقُ آزادیُ انسانٌ فراموش بکنیم!
آخ که شُکرت-اِی خُدا!- واسه جهان به این بَدی! حیف می شد اگه تو دَست به ساختنش نمی زَدی!
خُداجون! مرسی از این که دلی تو سینه مونه که می تونیم بزاریم بدزدنش با یه نگاه! می تونیم دلِ یکی دیگه رُ بازی چه کنیم می تونیم خیلی راحت به عشق بگیم یه اشتباه!
خُداجون!ممنون که مغزی توی کلّه مون داریم که می تونه داغیِ تیرِ خلاصُ حِس کُنه! می تونه سراغِ دنیاهای ممنوعه بره! می تونه مِس رُ طلا یا که طلا رُ مِس کُنه!
مرسی که زبون به ما دادی برای حرف زدن تا از این همه مزخرف دنیا رُ پُربکنیم! تا دهن بند اختراع بشه به لطفِ حرفِ حق تا بتونیم با زبون از تو تشکر بکنیم!
آخ که شُکرت-اِی خُدا!- واسه جهان به این بَدی! حیف می شد اگه تو دَست به ساختنش نمی زَدی!
دنبال خودت نگرد لای برگای کتابا دنبالِ خودت نگرد! تو غبارا تو سرابا دنبالِ خودت نگرد! گُم نکن خودت رو تو دنیای تردیدُ دروغ! زیرِ آوارِ نقابا دنبالِ خودت نگرد!
باورش کُن منِ تازه رُ! خودِ توئه! اون غریبه که عذابِ لحظه هات شُده توئه! صورتت برات نقابه! خودتُ نشون بده! اون که تن می ده به هَر نقابی که مُده توئه!
گاهی وقتا صورتت مالِ تو نیست گاهی وقتا آینه هم دروغ می گه گاهی حتا توی آینه خودتُ اشتباه می گیری با یکی دیگه
اگه توی پیرهنت آتشفشون داری بیا! اگه دست تو دستِ این حادثه می ذاری بیا! خودِ تو زنده شده تو دلِ تو! رفیقکم! اگه خواباتُ شکستی اگه بیداری بیا!
بارون اگه بارون بگیره تو می رسی از پس گریه های دلواپسی منُ می دزدی از این شب سیاه منُ می بَری به مهمونیِ ماه نفسم با عطر تو تازه می شه اسم من از تو پُر آوازه می شه
اگه بارون نگیره دل می میره باغچه مون رنگِ زمستون می گیره جای تو خالی می مونه تا ابد من می مونمُ دقیقه های بَد دوباره گریه می شینه تو صدام دوباره کهنه می شن ترانه هام
وقتی بارون می باره رو تنِ کوچه های خیس رو بخارِ پنجره یه حرفِ تازه بنویس! بنویس فاصله ها یه روز به آخر می رسن! بنویس هیچ کسی اندازه ی ما عاشق نیس!
سفر دلمُ تو چمدونم می ذارم گُل دونای گُلمُ برمی دارم برای ادامه ی این سرنوشت می رَم از شهرِ فرشته های زشت! شهری که تو دودِ کینه ها گُمه لبِ آدماش چه بی تبسمه توی دست هر دقیقه خنجره غنچه ی ترانه اینجا پَرپَره دنبال ِ یه باغ چه ی صمیمی اَم حسِ بو کردنِ بارونِ بهار گم شدن تو عطرِ خاکِ بی قرار برگای تقویمُ اون جا می شمارم گُلامُ تو خاکِ اون جا می کارم خاکی اگر چه خاکِ خونه نیست امّا توش دغدغه ی زمونه نیست!
از غربتی به غربتی وقتشه که سفر کنم! وقتشه این آواره رُ دوباره در به در کنم! وقتشه که جا بذارم خاطره های تلخمُ! وقتشه که از این جا برم! وقتشه که خطر کنم!
چوب خط خط می کشم رو دیوار همیشه روزی یک بار تو هم شبیهِ من باش! حسابتُ نگه دار! ببین که چن تا قرنه تن به اسیری دادی! دنیات شده شبیهِ سلولِ انفرادی زنجیرِ شغلُ وامی زنجیرِ قسطِ خونه مدیرِ هر اداره رییسِ یه زندونه تا چش رو هم می ذاری می بینی عمر تموم شد! بین چهارتا دیوار وجودِ تو حروم شد! چوب خطِ این اسیری دیواراتُ پوشونده همین روزا می بینی که فرصتی نمونده قانونِ دنیا حکمی به جز ابد نداره نذار که حبست کنن پُشتِ میزِ اداره بذار همه بدونن که خسته ییُ شاکی لعنت به دفترچه ی قسطُ حسابِ بانکی! بیرون بیا! خودت باش! تو آدمی نه برده! همیشه باخته هرکس شکایتی نکرده! عاشقِ زندگی باش! زندگی شغلُ پول نیست تو امتحانِ بودن برده بودن قبول نیست!
|